گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۱۲

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهممانند حباب است نظر پرده آهم
در پرده بخت است نهان روشنی منچون برق گرفتار درین ابر سیاهم
افتاده تر از قطره سنجیده اشکمپیچیده تر از مصرع برجسته آهم
هر تار من از نور یقین مد نگاهی استتا همچو کتان ریخت ز هم پرتو ماهم
چشم کرم از ابر ترشروی ندارممشتاق شکر خنده برق است گیاهم
چون برق سبکسیر، شود بال و پر منریزند اگر خار جهان بر سر راهم
غافل که فزون می شود آب گهر مناخوان سیه دل که فکندند به چاهم
چندان که درین بادیه چون چشم پریدمحاصل نشد ازخرمن دو نان پرکاهم
چون سرو به یک مصرع موزون که رساندماز برگ فزون است درین باغ گناهم
از منت خشک چمن آرا جگرم سوختهر چند ز بال و پر خود بود پناهم
از بس که عنانداری اندیشه نکردمچون زلف پریشان به هم افتاد سپاهم
زان روز که صائب شدم آشفته آن زلفپیچیده تر از رشته آه است نگاهم