غزل شمارهٔ ۵۹۰۹
در هر که ترا دیده به حسرت نگرانمعمری است که من زنده به جان دگرانم
بیداری دولت به سبکروحی من نیستهر چند که در چشم تو چون خواب گرانم
از داغ جنون دیده من باز نگردیدچون عقل سبکسر کند از دیده ورانم؟
دستی که ز دقت گره از موی گشودیدر زیر زنخ ماند ازین خوش کمرانم
فریاد که از کوتهی دست نگردیدجز لغزش پا قسمت ازین سیمبرانم
هر چند که چون رشته نیایم به نظرهاشیرازه جمعیت روشن گهرانم
غافل نیم از گردش پرگار چو مرکزهر چند که در دایره بیخبرانم
از بیجگری می تپدم دل ز شکستنهر چند که در کارگه شیشه گرانم
صائب ثمری نیست به جز تلخی گفتارقسمت ز دهان و لب شیرین پسرانم