گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۱۰

جان را به دم خنجر قاتل برسانمطوفان زده خویش به ساحل برسانم
چندان مرو ای جان که من از گریه شادیآبی به کف خنجر قاتل برسانم
موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحرفیضی به لب تشنه ساحل برسانم
صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشقنگذاشت که آواز به محمل برسانم
استادگی من نه پی راحت خویش استدرمانده خضرم که به منزل برسانم
از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافتکو دست که آیینه به قاتل برسانم؟
مفت است اگر از سفر پر خطر عشقنقش قدم خویش به منزل برسانم
سرچشمه صحرای جنون زهره شیرستخود را ز پی نو سفر دل برسانم
از اهل دل امروز کسی طالب دل نیستچون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟
کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائبخود را به سلامتکده دل برسانم