غزل شمارهٔ ۵۹۰۸
تا چند به روزن نرسد نور چراغم؟رنگین نشود پنبه ز خونابه داغم
هر چند که چون ذره ندارم به جگر آباز چشمه خورشید خورد آب، دماغم
وقت است که بر تن بدرم اطلس افلاکاز جامه فانوس به تنگ است چراغم
در کنج قفس چند دل خویش توان خورد؟شبنم زده گردید لب گل ز سراغم
غماز نباشد لب زخم جگر منبیرون نرود بوی گل از رخنه باغم
میخواره ام و تشنه یاران موافقهر جا گل ابری است بود پنبه داغم
این آن غزل خواجه نظیری است که می گفتفصلی نگذشته است ز سر سبزی باغم