غزل شمارهٔ ۵۹۰۷
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشمساقی و می و مطرب و میخانه خویشم
شد خوبی گفتار ز کردار حجابمدرخواب ز شیرینی افسانه خویشم
زان روز که گردیده ام از خانه بدوشانهر جا که روم معتکف خانه خویشم
هر چند که دادند دو عالم به بهایمخجلت زده از گوهر یکدانه خویشم
بی داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوساز بال و پر خویش پریخانه خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلابویران شده همت مردانه خویشم
یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرمدر کعبه همان ساکن بتخانه خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاراندر زیر گل از سبحه صد دانه خویشم
صائب شده ام بس که گرانبار علایقبیرون نبرد بیخودی از خانه خویشم