گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۰۶

دستی که به جامی نشود رهزن هوشمچون پایه تابوت گران است به دوشم
دستی که به احسان نکند حلقه بگوشمچون پایه تابوت گران است به دوشم
فریاد من از سوختگیهاست چو آتشچون باده ز خامی نبود جوش و خروشم
نتوان چو لب جام کشید از لب من حرفهر چند ز رنگین سخنی رهزن هوشم
با شعله خورشید چه سازد نفس صبح؟روشنتر ازانم که توان کرد خموشم
در دل شکند شیشه مرا خنده گلهاآواز تو زان دم که رسیده است به گوشم
بر باده سر جوش نباشد نظر منکز درد توان گرد برآورد ز هوشم
در عالم ایجاد من آن طفل یتیممکز شیر به دشنام کند دایه خموشم
چون کعبه، برازندگیم در نظر خلقزان است که من جامه پوشیده نپوشم
صائب منم آن نغمه را کز دل پر جوشموقوف بهاران نبود جوش و خروشم