گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۰۵

از تلخ زبانان نشود پست خروشمطفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
نم در دل میخانه خمارم نگذاردگر جلوه ساقی نشود رهزن هوشم
چیزی نشود بر دل آزاده من بارجز دست نوازش که گران است به دوشم
بینا ز نظر بازی دریاست حبابمفانی شوم از بحر اگر چشم بپوشم
ریحان بهشت است مرا خواب پریشانتا خط بناگوش ترا حلقه بگوشم
آب گهرم بسته یخ از سردی بازارهر چند که یوسف به زر قلب فروشم
چون سیل مرا هست ز خود سلسله جنبانموقوف به طوفان نبود جوش و خروشم
این آن غزل حاجی صوفی است که فرمودآن روی نداری که ز تو چشم بپوشم