غزل شمارهٔ ۵۹۰۴
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشمآن به که گرفتار گرفتار تو باشم
خورشید درین ره بود از آبله پایانمن کیستم آخر که طلبکار تو باشم؟
غیر از کف افسوس مرا برگ دگر نیستآخر به چه سرمایه خریدار تو باشم؟
یک فاخته سرو تو این طارم نیلی استمن در چه شمارم که هوادار تو باشم؟
زان پاکتر افتاده ترا دامن عصمتکز دیده تر شبنم گلزار تو باشم
من کز رخ خورشید نظر را ندهم آبقانع به نگاه در و دیوار تو باشم
معراج من این بس که چو خار سر دیواراز دور تماشایی گلزار تو باشم
چون آب دهم چشم خود از چشمه کوثر؟من کز دل و جان تشنه دیدار تو باشم