گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۰۳

وقت است که داغی به دل دام گذارمبرقی شوم و رو به لب بام گذارم
تا چند درین دایره همچون خط پرگارسر در پی آغاز ز انجام گذارم؟
سر رشته گمراهی من در کف من نیستچون خامه به دست دگری گام گذارم
گر چرخ به یک کاسه کند تلخی عالمبیدردم اگر نم به دل جام گذارم
از من خبر دوری این راه مپرسیدچندان نفسم نیست که پیغام گذارم
شد سرمه ز دشواری این ره نفس برقصائب چه درین دشت بلا گام گذارم؟