گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۰۱

فریاد که از کوتهی بخت ندارمدستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوشدستی به دعا همچو سر زلف برآرم
پروانه بزم تو مرا شمع امید ستدر خلوت خاص تو اگر بار ندارم
این دست نگارین که من از زلف تو دیدممشکل که گشاید گره از رشته کارم
در طالع من نیست به گرد تو رسیدنچون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم
دلکشترم از خال لب و خط بناگوشدر حاشیه بزم تو هر چند که خوارم
بی نیشتر خار، گل از من نتوان چیدچون آبله در پرده غیب است بهارم
از من مطلب جبهه واکرده که پیچیدچون غنچه بهم، تنگی این سبز حصارم
چون بیخبران خام مدانم، که رسیده استدر نقطه آغاز به انجام، شرارم
صد شکر که جز ساده دلی نیست متاعیچون آینه در دست ازین نقش و نگارم
صائب ز فلک نیست مرا چشم نوازشچون ماه تمام از دل خویش است مدارم