غزل شمارهٔ ۵۸۹۷
روشن ز فروغ می ناب است حیاتمچون آتش یاقوت ز آب است حیاتم
از کسب هوا نقش بر آب است حیاتمیک چشم زدن همچو حباب است حیاتم
از رعشه عنان رگ جان رفته ز دستموز قامت خم پا به رکاب است حیاتم
از شور جزا شد جگر خاک نمکسودوز جهل همان مست و خراب است حیاتم
با آن که سیه کرده در او نامه اعمالدر حسرت ایام شباب است حیاتم
مشکل که دهد فرصت برداشتن زادزین گونه که سرگرم شتاب است حیاتم
هر چند شوم پیر، شود غفلت من بیشافسانه شیرینی خواب است حیاتم
از کهنگی افزون شودش مستی غفلتدر شیشه تن همچو شراب است حیاتم
از گریه من چون جگر سنگ نسوزد؟کز گرمی رفتار کباب است حیاتم
از ساده دلی ریشه کند در جگر خاکهر چند که چون نقش بر آب است حیاتم
در دیده کوته نظران گرچه بلندستکوتاهتر از مد شهاب است حیاتم
فریاد که در رفتن ازین پیکر خاکیبیتاب تر از موج سراب است حیاتم
جایی که بود عمر خضر نقش بر آبیصائب چو شرر درچه حساب است حیاتم؟