غزل شمارهٔ ۵۸۹۸
آن حال ندارم که به فکر دگر افتمکو قوت پا تا به خیال سفر افتم
من کز جگر شیر بود توشه راهمتا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
پرسند اگر از حاصل سرگشتگی منبرگرد سرش گردم و از پای در افتم
چون نگسلم از خضر، که در راه توکلهر گه به عصا راه روم پیشتر افتم
چون گل سر پیوند به بیگانه ندارمدر پای برآرنده خود چون ثمر افتم
آن مشت خسم در کف این قلزم خونینکز جنبش هر موج به دام دگر افتم
صد نامه حسرت کنم ارسال و ز غیرتشهباز شوم در عقب نامه برافتم
ای ابر مرا رزق جگر سوخته ای کنمپسند که در دست بخیل گهر افتم
صائب اگر از گوشه عزلت بدر آیمچون روزی ارباب هنر در بدر افتم