گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۹۶

افزود گرانباری غفلت ز شتابمشد آبله پای طلب پرده خوابم
آن سوخته جانم که به هر سوی دواندمانند سگ هرزه مرس موج سرابم
خونابه اشک است مرا باده گلرنگهر چند جهان مست شد از بوی کبابم
در مشرب من تلخ می آب حیات استاز چشمه کوثر نتوان راند به آبم
افسوس بودحاصل تخمی که مرا هستدر شوره زمین صرف شود اشک سحابم
نومید نیم از کرم پیر خراباتدر بحر شکسته است سبو همچو حبابم
چون صبح شمرده است نفس در جگر مننقدست ز روشن گهری روز حسابم
طول املم بسته به زنجیر اقامتهر چند چو اوراق خزان پا به رکابم
صائب دگر از هوش و خرد طرف نبنددهر کس دهنی تلخ کند از می نابم