غزل شمارهٔ ۵۸۹۵
ما داغ خود به تاج فریدون نمی دهیمعریان تنی به اطلس گردون نمی دهیم
در سینه می کنیم گره شور عشق راعرض جنون به دامن هامون نمی دهیم
قانع به کوه درد ز سنگ ملامتیمتصدیع اهل شهر چو مجنون نمی دهیم
دریا اگر به ساغر ما می کند سپهرنم چون گهر ز حوصله بیرون نمی دهیم
از سیم و زر به چهره زرین خود خوشیمزین گنج، خاک تیره به قارون نمی دهیم
ظلم است هر چه در خم می غیر می کنندجای شراب را به فلاطون نمی دهیم
ما از گزیده است ز بس تلخی خماراز ترس بوسه بر لب میگون نمی دهیم
خون خورده ایم تا دل پر خون گرفته ایمآسان ز دست این قدح خون نمی دهیم
وحشی تر از فروغ تجلی است صید مادست از دل رمیده به گردون نمی دهیم
برگرد خویش سیر چو گرداب می کنیمچون موج بوسه بر لب جیحون نمی دهیم
هر چند زیر خرقه بود خون غذای ماصائب چو نافه رنگ به بیرون نمی دهیم