گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۷۷

با هر که شکوه از دل افگار می بریممجروح را به سیر نمکزار می بریم
منت بود بر آینه صاف ما گراناز بخت سبز زحمت زنگار می بریم
پوشیدن نظر ز جهان، باز کردن استاز خواب، فیض دولت بیدار می بریم
لفظ از ظهور معنی روشن حجاب نیستما فیض صبحدم ز شب تار می بریم
در مه ز نور مهر توان فیض بیش بردما از نقاب لذت دیوار می بریم
مرغ چمن ز چاک گریبان گل نیافتفیضی که ما ز رخنه دیوار می بریم
از گوشه ای که نیست در او ره خیال راما فیض گوشه دهن یار می بریم
در دست ما ز مال جهان نیست خرده ایدایم خبر به خانه ز بازار می بریم
تا دست خود ز باده گلرنگ شسته ایمصائب خجالت از رخ گلزار می بریم