گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۷۸

در کوی جان به قطع مراحل نمی‌رسیمتا گرد جسم هست به منزل نمی‌رسیم
نه دین ما به جا و نه دنیای ما تماماز حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
در دست و پا زدن گرو از موج می‌بریمدانسته‌ایم اگرچه به ساحل نمی‌رسیم
کار شتابکار به پایان نمی‌رسداین است اگر شتاب، به منزل نمی‌رسیم
خونی که بود در تن ما، سوخت چون نفسوز بخت بد هنوز به قاتل نمی‌رسیم
دست کرم ز رشته تسبیح برده‌ایمروزی نمی‌رود که به صد دل نمی‌رسیم
زین سان که موج حادثه دنبال ما گرفتچون کشتی حباب به ساحل نمی‌رسیم
صائب درین محیط که هر قطره واصل استما در خود از طبیعت کاهل نمی‌رسیم