غزل شمارهٔ ۵۸۷۴
نقش مراد اگر چه نشد دستگیر مابیرون به زور همت ازین ششدر آمدیم
مردم همان ز سایه ما فیض می برندمانند سرو و بید اگر بی بر آمدیم
از زهر سبز شد قلم استخوان ماتا در مذاق اهل جهان شکر آمدیم
ای عمر برق سیر، شتاب اینقدر چراآخر به این جهان نه پی اخگر آمدیم
صائب فتاد اطلس گردون به پای ماروزی که از لباس تعلق بر آمدیم
گشتیم خاک تا ز فلک برتر آمدیممردیم تا ز بحر فنا بر سر آمدیم
چندین هزار بار فشاندیم خویش راتا همچو آب در نظر گوهر آمدیم
چون باده آب شد ز لگد استخوان ماتا از حریم خم به لب ساغر آمدیم
خوشوقت شد دماغ پریشان روزگارروزی که ما چو عود به این مجمر آمدیم
ما را به چشم شور، حسودان گداختندهر چند تشنه لب ز لب کوثر آمدیم
چون کاروان آینه از زنگبار چرخدر گلخن جهان پی خاکستر آمدیم
آیینه را به دامن تر تا به کی نهیم؟آخر به این جهان پی روشنگر آمدیم
ای قلزم کرم بفشان گرد راه ماچون سیل اگر چه بی ادب و خودسر آمدیم