غزل شمارهٔ ۵۸۷۳
هموار از درشتی چرخ دغا شدیمصد شکر رو سفید ازین آسیا شدیم
فرصت نداد تیغ که بالا کنیم سرزان دم که چون قلم به سخن آشنا شدیم
از قطع ره به منزل اگر رهروان رسندما رفته رفته دور ز منزل چرا شدیم؟
از هیچ دیده قطره آبی نشد رواندر سنگلاخ دهر اگر توتیا شدیم
دستش به چیدن سر ما کار تیغ کردچون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم
پهلو تهی ز سنگ حوادث نساختیمخندان چو دانه در دهن آسیا شدیم
افتاده است رتبه افتادگی بلندپر دست و پا زدیم که بی دست و پا شدیم
با کاینات بر در بیگانگی زدیمتا آشنا به آن نگه آشنا شدیم
مغزی نداشتیم که گردیم رو سفیدچون تخم پوچ منفعل از آسیا شدیم
درد سخن علاج ندارد، و گرنه ماصائب رهین منت چندین دوا شدیم