غزل شمارهٔ ۵۸۷۲
ما کار دل به آن خم ابرو گذاشتیمسر چون کمان حلقه به زانو گذاشتیم
بستیم لب به شهد خموشی ز گفتگوشکر به طوطیان سخنگو گذاشتیم
حاشا که تیغ صبح قیامت جدا کنداز فکر او سری که به زانو گذاشتیم
شستیم دست خود ز ثمر پاک همچو سروروزی که پای بر لب این جو گذاشتیم
کردند همچو سرو نفس راست بلبلانتا از چمن به کنج قفس رو گذاشتیم
از جرم ما مپرس چه مقدار و چند بودما کوه قاف را به ترازو گذاشتیم
نتوان دریغ داشت ز مستان کباب رادل را به آن دونرگس جادو گذاشتیم
صائب شدیم مرکز پرگار آسماناز دست تا عنان تکاپو گذاشتیم