غزل شمارهٔ ۵۸۷۱
ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیمگل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاکچون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم
مردم به یادگار اثرها گذاشتندما دست رد به سینه عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهانجز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست مااز بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم
الماس، بی نمک شده بود از موافقتتدبیر زخم و داغ به مرهم گذاشتیم
بی حاصلی نگرکه حضور بهشت رااز بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیستبیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم