غزل شمارهٔ ۵۸۶۸
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیمسر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
آمد چو موج دامن ساحل به دست ماتا اختیار خویش به دریا گذاشتیم
از جبهه گشاده گرانی رود ز دلچون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم
از حرف و صوت زیر و زبر بود حال مامهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم
چون سیل گرد کلفت ما هر قدم فزودتا پای در خرابه دنیا گذاشتیم
از سر زدن چو شمع شود بیش شوق ماتا روی خود به عالم بالا گذاشتیم
از خلق روزگار گرفتیم گوشه ایبر کوه قاف پشت چو عنقا گذاشتیم
شد مخمل دو خوابه ز خواب گران ماپهلو اگر به بستر خارا گذاشتیم
دیوانه راست سلسله شیرازه جنوندل را به آن دو زلف چلیپا گذاشتیم
از دست رفت دل به نظر باز کردنیاین طفل را عبث به تماشا گذاشتیم
صائب بهشت نقد درین نشأه یافتیمتا دست رد به سینه دنیا گذاشتیم