گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۶۷

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیمقندیل کعبه را به صنمخانه سوختیم
هرگز صدای بال و پر ما نشد بلندآهسته همچو شمع درین خانه سوختیم
چیدندگل ز شمع حریفان دور گردما در کنار شمع غریبانه سوختیم
عاشق کجا و جرأت بوس و کنار یار؟ما بیدلان به آتش پروانه سوختیم
می شد هزار قافله را شوق ما دلیلصد حیف ازین چراغ که در خانه سوختیم
گنج از گهر به تربت ما شمعها فروختما همچو جغد اگر چه به ویرانه سوختیم
ای آب زندگی ز شبستان برون خرامکز انتظار جلوه مستانه سوختیم
هنگامه گرم ساز ضرورست عشق راما و سپند هر دو حریفانه سوختیم
آب حیات می چکد از ابر نوبهاراکنون که ما ز تشنه لبی دانه سوختیم
از یک پیاله خار و خس زهد خشک رامستانه سوختیم و چه مستانه سوختیم!
از شمع، خوشه تخم شراری نبسته بودروزی که بال خویش چو پروانه سوختیم
در زیر تیغ شمع نکردیم اضطرابصائب درین بساط دلیرانه سوختیم