گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۶۶

ما گرچه در بلندی فطرت یگانه‌ایمصد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم
دیدیم اگرچه سنگ در او بارها گداختما غافل از گداز درین شیشه خانه‌ایم
در گلشنی که خرمن گل می‌رود به باددر فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم
از ما مپرس حاصل مرگ و حیات رادر زندگی به خواب و به مردن فسانه‌ایم
چون صبح زیر خیمه دلگیر آسماندر آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم
چون زلف هرکه را که فتد کار در گرهبا دست خشک عقده گشا همچو شانه‌ایم
دایم کمان چرخ بود در کمین مادر خاکدان دهر همانا نشانه‌ایم
آنجاست آدمی که دلش سیر می‌کندما در میان خلق همان بر کرانه‌ایم
ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیستهرچند آتشیم ولی بی‌زبانه‌ایم
گر تو گل همیشه بهاری زمانه راما بلبل همیشه بهار زمانه‌ایم
در محفلی که روی تو عرض صفا دهدسرگشته‌تر ز طوطی آیینه خانه‌ایم
صائب گرفته‌ایم کناری ز مردمانآسوده از کشاکش اهل زمانه‌ایم