غزل شمارهٔ ۵۸۶۵
تا واله نظاره آن ماهپاره ایماز خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم
سیر وجود ما نتوان کرد سالهاهر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم
هستی ما و نیستی ما برابرستمحو فروغ مهر چو نور ستاره ایم
در محفلی که شعله ندارد زبان لافماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم
نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کردچون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم
خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایمگردون پیاده است اگر ما سواره ایم
آسیب ما به سوخته جانان نمی رسدهر چند آتشیم ولی بی شراره ایم
هشیار از تپانچه محشر نمی شویمما این چنین که از می غفلت گذاره ایم
تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!
از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشقما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم
ماند چسان درست دل چون کتان ما؟آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم
هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایمبا آن که دستگیرتر از استخاره ایم
روز جزا که پرده بر افتد ز کار ماروشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم
این آن غزل که مولوی روم گفته استدر شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم