گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۶۴

ما همچو غنچه سر به گریبان کشیده ایمگوی مراد در خم چوگان کشیده ایم
خون همچو نافه در تن ما مشک می شودتا دست خود ز نعمت الوان کشیده ایم
شیرین شده است تا چو گهر استخوان مابسیار تلخ و شور ز عمان کشیده ایم
رنجیده ایم اگر ز وطن حق به دست ماستآنها که ما ز سیلی اخوان کشیده ایم
گشته است توتیای قلم استخوان مااز بس که بار منت احسان کشیده ایم
از موجه سراب درین دشت آتشینبسیار ناز چشمه حیوان کشیده ایم
خود را ز مکردوست نمایان روزگارگاهی به چاه و گاه به زندان کشیده ایم
چون مور خاکسار ز گفتار شکرینخود را به روی دست سلیمان کشیده ایم
تا چشم ما به دولت بیدار وا شده استیک عمر مشق خواب پریشان کشیده ایم
ما پرده ها ز آبله پای خود ز رشکبر روی خارهای مغیلان کشیده ایم
صائب ز سیل حادثه از جا نمی رویمما پای خود چو کوه به دامان کشیده ایم