گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۶۲

ما هر کجا که تیغ زبان برکشیده ایمدر گوش تیغ حلقه جوهر کشیده ایم
گردیده است گریه گره در گلوی شمعدر محفلی که رشته ز گوهر کشیده ایم
افسردگی علاج ندارد، و گرنه ماخود را به زیر بال سمندر کشیده ایم
گشته است تازیانه گلگون اشک ماهر آستین که بر مژه تر کشیده ایم
با تشنگی ز چشمه حیوان گذشته ایماز خضر انتقام سکندر کشیده ایم
از کاروان رفته غباری است جسم ماما رخت خود به عالم دیگر کشیده ایم
آتش چه می کند به سپندی که سوخته است؟ما در حیات خجلت محشر کشیده ایم
در روز حشر سلسله جنبان رحمت استآه ندامتی که ز دل بر کشیده ایم
از ما طلب حقیقت وحدت که باغ رادر یکدیگر فشرده و بر سر کشیده ایم
ما را مبین به دیده ظاهر که از حجابخاکستری به چهره اخگر کشیده ایم
چون زخم، رزق ما ز میان سمنبرانتیغ برهنه ای است که در بر کشیده ایم
ما با خیال ساخته ایم از وصال دوستسر در حضور گل به ته پر کشیده ایم
صائب ز اشک تلخ ندامت درین جهاندامان تر به چشمه کوثر کشیده ایم