غزل شمارهٔ ۵۸۶۱
ما رخت خود به گوشه عزلت کشیده ایمدست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم
مشکل به تازیانه محشر روان شودپایی که ما به دامن عزلت کشیده ایم
خون در دل نعیم بهشت برین کندمیلی که ما به دیده رغبت کشیده ایم
در دانه خوشه ای شده هر خوشه خرمنیتا خویش را به ملک قناعت کشیده ایم
گام نهنگ ساحل مقصود ما شده استاز بس که چار موجه کثرت کشیده ایم
گشته است توتیای قلم استخوان ماتا سرمه ای به چشم بصیرت کشیده ایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع مادامان هر که را به شفاعت کشیده ایم
تا صبح رستخیز به دندان گزیدنی استدستی که ما ز دامن فرصت کشیده ایم
صبح وطن به شیر برون آورد مگرزهری که ما ز تلخی غربت کشیده ایم
گردیده است آب دل ما ز تشنگیتا قطره ای ز ابر مروت کشیده ایم
آسان نگشته است به آهنگ، ساز مایک عمر گوشمال نصیحت کشیده ایم
بوده است گوشه دل خود در جهان خاکجایی که ما نفس به فراغت کشیده ایم
صائب چو سرو و بید ز بی حاصلی مدامدر باغ روزگار خجالت کشیده ایم