غزل شمارهٔ ۵۸۵۴
چندین کتاب در گرو باده کرده ایمتا از غبار، صفحه دل ساده کرده ایم
امروز نیست دست سبو زیر بار مادایم مدد به مردم افتاده کرده ایم
از ترکتاز حادثه از جا نمی رویمبر گرد خود حصار، خم باده کرده ایم
در آفتاب زرد خزان خنده می زنیمخود را چو سرو از ثمر آزاده کرده ایم
دشمن ز سنگ خاره اگر ساخته است دلما هم ز شیشه جوشنی آماده کرده ایم
راز دو کون در نظر ما دو عینک استتا همچو آبگینه ورق ساده کرده ایم
صائب به طرف جبهه ما نیست چین منعما قفل خانه از دل بگشاده کرده ایم