غزل شمارهٔ ۵۸۵۳
ما نقل باده را ز لب جام کرده ایمعادت به تلخکامی از ایام کرده ایم
دانسته ایم بوسه زیاد از دهان ماستصلح از دهان یار به پیغام کرده ایم
از ما متاب روی که از آه نیمشببسیار صبح آینه را شام کرده ایم
ما را فریب دانه نمی آورد به دامکز دانه صلح با گره دام کرده ایم
در حسرت بنفشه خطان زمانه استچشمی که ما سفید چو بادام کرده ایم
در آخرین نفس کفن خویش را چو صبحاز شوق کعبه جامه احرام کرده ایم
ما همچو آدم از طمع خام دست خویشدر خلد نان پخته خود خام کرده ایم
سازند ازان سیاه رخ ما که چون عقیقهموار خویش را ز پی نام کرده ایم
چشم گرسنه حلقه دام است صید راما خویش را خلاص ازین دام کرده ایم
صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشیچون لاله اختصار به یک جام کرده ایم