غزل شمارهٔ ۵۸۵۲
ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایمسیر بهار در خس و خاشاک کرده ایم
چون اهل زهد شاخچه بندی نمی کنیمترک عصا و شانه و مسواک کرده ایم
چون ابر هر کجا قدم ما رسیده استگنج گهر ز آبله در خاک کرده ایم
در سینه کرده ایم نهان راز عشق رازنجیر برق از خس و خاشاک کرده ایم
ما را نظر به روزن قصر بهشت نیستتا سر برون ز حلقه فتراک کرده ایم
چون آفتاب اگر چه نداریم لشکریتسخیر عالم از نظر پاک کرده ایم
سعی از برای رزق مقدر نمی کنیمما این عرق ز جبهه خود پاک کرده ایم
نومید نیستیم ز احسان نوبهارهر چند تخم سوخته در خاک کرده ایم
صائب چرا قبول نگردد دعای ما؟ما قبله خود از جگر چاک کرده ایم