غزل شمارهٔ ۵۸۳۸
ما از امیدها همه یکجا گذشته ایماز آخرت بریده ز دنیا گذشته ایم
سوداگری است خاک به زر ساختن بدلما بهر آخرت نه ز دنیا گذشته ایم
از ما مجو تردد خاطر که عمرهاستکز آرزوی وسوسه فرما گذشته ایم
آسوده از پریدن حرص است چشم مااز توتیا به کوری اعدا گذشته ایم
هر سایلی به ما نرسد در گذشتگیما از گدایی در دلها گذشته ایم
گشته است در میانه روی عمر ما تمامما از پل صراط همین جا گذشته ایم
عزم درست کار پر و بال می کندبا کشتی شکسته ز دریا گذشته ایم
آزادگان گر از سر دنیا گذشته اندما از سر گذشتن دنیا گذشته ایم
از نقش پای ما سخنی چند چون قلممانده است یادگار به هر جا گذشته ایم
افتاده است شهپر پرواز ما بلنددر بیضه از نشیمن عنقا گذشته ایم
هر کس که پا نهاد گرفتار می شودبر هر زمین که سلسله بر پا گذشته ایم
ما چون حباب منت رهبر نمی کشیمصدبار چشم بسته ز دریا گذشته ایم
هموار ساخته است به ما شوق راه رادر کوه اگر رسیده، ز صحرا گذشته ایم
صائب ز راز سینه بحریم با خبرچون موج اگر چه تند ز دریا گذشته ایم