غزل شمارهٔ ۵۸۲۶
نزدیک من میا که ز خود دور می شوموز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم
حاجت به باز کردن بند نقاب نیستچون من کباب ازان رخ مستور می شوم
آن چشم پر خمار مرا می برد ز کارورنه حریف باده پر زور می شوم
نزدیکتر کند به تو پاس ادب مراهر چند بیشتر ز نظر دور می شوم
از آفتابروی تجلی شدم کبابپنهان به پرده شب دیجور می شوم
بالیدنم چو ماه به امید کاهش استدر انتظار سیل تو معمور می شوم
صورت پذیر نیست ز من ناتوانتریکز ضعف تن در آینه مستور می شوم
با گمرهی دلیل شوم خلق را به راهکورم ولی عصاکش صدکور می شوم
کوتاه دیدگان شمرندم ز قانعاناز حرص اگرچه توشه کش مور می شوم
از دیده هر چه رفت ز دل دور می شودمن پیش چشم خلق ز دل دور می شوم
از خویش می روند چو بیخود شوند خلقآیم به خویش من چو ز خود دور می شوم
از ساحل است لنگر من گرچه بیشتراز یک پیاله قلزم پرشور می شوم
از بس گزیده اند مرا در لباس، خلقعریان به سیر خانه زنبور می شوم
صائب ز چشم شور کنم زخم خود نهانآلوده گر به مرهم کافور می شوم