غزل شمارهٔ ۵۸۲۵
لب چون صدف به آب گهر تر نمیکنمگوهر به آبروی برابر نمیکنم
شاخ شکوفهام که سبیل است سیم منبا خاک ره مضایقه زر نمیکنم
در کام بینیازی من آب و خون یکی استنفی خزف ز پاکی گوهر نمیکنم
نتوان به آب راند مرا همچو زاهدانتا هست می نگاه به کوثر نمیکنم
آیینه است تخته تعلیم طوطیانبیجبهه گشاده سخن سر نمیکنم
با سینه برهنه به مژگان دویدهامپهلو تهی ز دشنه و خنجر نمیکنم
در کعبه دل است شب و روز روی منچون آفتاب سجده هر در نمیکنم
از چشم اهل هند سخنآفرینترمچون طوطیان حدیث مکرر نمیکنم
صائب ز بس به فکر دهانش فرو شدمصبح قیامت آمد و سر بر نمیکنم