غزل شمارهٔ ۵۸۲۴
دل را جلا به دیده نمناک می کنمآیینه را به دامن تر پاک می کنم
دور نشاط نقطه به پرگار بسته استسر را به کار حلقه فتراک می کنم
پاس صفای آیینه می دارم از غبارجان را اگر ز تیغ تو امساک می کنم
بر هر زمین که می رسم، از پیچ و تاب خویشدامی ز شوق صید تو در خاک می کنم
غافل نیم به مستی ازان قبله دعادستی بلند چون شجر تاک می کنم
دارم به اشک بی اثر خود امیدهابا آن که تخم سوخته در خاک می کنم
در باغ بی تو هر قدح خون که می خورمدست و دهن به دامن گل پاک می کنم
هر چند عاقبت ثمر می ندامت استخونی به نقد در دل افلاک می کنم
برقی کز اوست سینه ابر بهار چاکاز سادگی نهفته به خاشاک می کنم
صائب ز ضعف تن نفسم می شود تمامتا چون حباب پیرهنی چاک می کنم