گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۲۳

روزی که چشم بر رخ او باز می کنمبرخود زیاده از همه کس ناز می کنم
منظور من سبک ز سرخود گذشتن استچون پسته لب به خنده اگر باز می کنم
آن حسن بی مثال ندارد مثال و مناز ساده لوحی آینه پرداز می کنم
سنگین کند ز گوش گران بار درد مندر پیش هر که درد دل آغاز می کنم
از پیچ و تاب رشته جان می شود گرهتا یک گره ز زلف سخن باز می کنم
در منزل نخست فنا می شود تمامچندان که بیش برگ سفرساز می کنم
سنگ ره است دل نگرانی به ماندگانبا آشیان تهیه پرواز می کنم
ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟آخر نه من به بال تو پرواز می کنم؟
از بس رمیده است ز همصحبتان دلماز بال خویش وحشت شهباز می کنم
از بس نشان دوری این ره شنیده امانجام را تصور آغاز می کنم
از سوختن سپند مرا نیست شکوه ایاحباب را به سوی خود آواز می کنم
با سینه ای که نیست در او آه را قرارصائب تلاش محرمی راز می کنم
آن بلبلم که خرده گلهای باغ راصائب سپند شعله آواز می کنم