غزل شمارهٔ ۵۸۱۹
چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنمدستی به دل گذارم و دستی به سر زنم
گر می زنم به هم کف افسوس دور نیستبال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم
اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کماندستی مگر به ترکش آه سحر زنم
ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مراچندان مرو که دامن جان بر کم زنم
از گریه شمرده من شد جهان خرابای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم
در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسددر تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟
از چشم بد چکیده الماس می شوداز گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم
هر چند طوطیم، علف تیغ می شوماز هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم
صائب هزار نیش ز هر خار می خورمدر راه عشق گامی اگر بیخبر زنم