غزل شمارهٔ ۵۸۱۸
از موج اشک، کام نهنگ است مسکنموز برق آه، دیده شیرست روزنم
پرواز من به شهپر سنگ ملامت استدر دست روزگار همانا فلاخنم
سیل فنا مرا نتواند ز ریشه کندآویخت بس که خار علایق به دامنم
نخل صنوبرم که درین باغ دلفریبخوشوقت می شوند حریفان ز شیونم
چون عنبرست خامی من به ز پختگیخجلت کشد رسیدگی از نارسیدنم
پروای باد صبح ندارد چراغ منچون آه، زنده کرده، دلهای روشنم
در خواب ناز بود نسیم سحرگهیدر فرصتی که بود دماغ شکفتنم
با این برهنگی که مرا نیست رشته ایدر پای هر که می شکند خار، سوزنم
از بس که در نیام خموشی نهفته ماندزنگار بست تیغ زبان همچو سوسنم
چون بوی گل که می شود افزون ز برگ خویشبی پرده گشت راز من از پرده بستنم
از میوه بهشت مرا بی نیاز کرددندان به پاره های دل خود فشردنم
آن گلشن همیشه بهارم که ره نیافتاز جوش گل خزان حوادث به گلشنم
از شش جهت اگر چه گرفتند راه مننتوان گرفت دامن از خویش رفتنم
کو سیل اشک تا برد از جای خود مرا؟کز باد آه پاک نگردید خرمنم
گردید کوه طاقت من پایدارترچندان که تیغ و تیر شکستند در تنم
دارد زبان به دشمن من تیغ من یکیدر راه زخم، دام کشیده است جوشنم
در طینت ملایم من نیست سرکشیباریکتر ز موی میان است گردنم
صائب تلاش گلشن فردوس می کنمچون خار و خس اگر چه سزاوار گلخنم