گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۱۷

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کمزور شراب عشق نگردد ز آب کم
بی داغ عشق پختگی از دل طمع مدارخام است میوه ای که خورد آفتاب کم
آتش حریق بال سمندر نمی شودمستور را ز باده نگردد حجاب کم
از وعده دروغ، دلی شاد کن مراهر چند تشنگی نشود از سراب کم
می خار خار آن لب میگون ز دل نبردشوق لقای گل نشود از گلاب کم
کوته ز پیچ و تاب شود گرچه رشته هاطول امل نمی شود از پیچ و تاب کم
صد بار اگر شکسته مه را کند درستیک ذره روشنی نشود ز آفتاب کم
صائب ز رستخیز چه غم راست خانه را؟اندیشه از حساب کند خود حساب کم