غزل شمارهٔ ۵۸۱۶
سرگرم عشقم از غم دستار فارغماز کفر و دین و سبحه و زنار فارغم
در سینه لاله زار تجلی رسانده اماز جلوه دو روزه گلزار فارغم
خاک وجود خویش رسانیده ام به آباز ناز ابر و قلزم زخار فارغم
آفاق را ز رخنه دل سیر می کنماز قبض و بسط دیده خونبار فارغم
رد و قبول خلق به یک سو نهاده امز اقرار این گروه چو انکار فارغم
جغد و هماست در نظرم مرغ یک قفسز اقبال بی نیازم و ز ادبار فارغم
دانسته ام که دزد من از خانه من استاز پستی و بلندی دیوار فارغم
با نور آفتاب چو شبنم سفر کنماز سنگ راه و کشمکش خار فارغم
راضی شوم به قیمت دل خاک اگر دهندز اندیشه کسادی بازار فارغم
مانند سرو و بید درین بوستانسرابا برگ خویش ساخته از بار فارغم
شکر خدا که کار جگر خوار عشق راجایی رسانده ام که زهمکار فارغم
دانسته ام شفا و مرض از دکان کیستصائب ز نسخه بندی عطار فارغم