گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۱۵

از فکر خلق عشق خدا کرد فارغماین درد از هزار دوا کرد فارغم
هر چند سوخت تخم مرا عشق، خوشدلمکز خار نشو و نما کرد فارغم
قد تو از قیامت نقدی که جلوه داداز انتظار روز جزا کرد فارغم
شادم به غنچه دل مشکل گشای خویشکز منت نسیم صبا کرد فارغم
چون مغز بی حجاب برون آمدم ز پوستعشق یگانه از دو سرا کرد فارغم
حیرانیی که شد ز محبت مرا نصیباز امتیاز درد و دوا کرد فارغم
صحرا به من ز راهنما تنگ گشته بودآوارگی ز راهنما کرد فارغم
شکر خدا که دیدن آن لعل آبدارازناز خشک آب بقا کرد فارغم
مشرب درین جهان ندهد گر نتیجه ایاین بس که از عصا و ردا کرد فارغم
دریافتم حقیقت دنیای پوچ رادل زین سراب آب نما کرد فارغم
صائب ربود جاذبه دل مرا ز خلقزین همرهان آبله پا کرد فارغم