غزل شمارهٔ ۵۸۱۴
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشمچون ساغری ز باده گلرنگ می کشم
شبدیز عقل ترک حرونی نمی کندگلگون باده را به ته تنگ می کشم
خال تو سنگ کم به ترازوی من نهادمن هم متاع دل به همین سنگ می کشم!
قرب مکان تسلی عاشق نمی دهددر پای ناقه ناله به فرسنگ می کشم
آتش ز چشم تیشه فرهاد می جهدهر ناخنی که بر جگر سنگ می کشم
صائب خمار زور چو می آورد به منمینای باده را به بغل تنگ می کشم