غزل شمارهٔ ۵۸۱۲
از روی نرم سرزنش خار می کشمچون گل ز حسن خلق خود آزار می کشم
آزاده ام، مرا سر و برگ لباس نیستاز مغز خود گرانی دستار می کشم
هر چند شمع راهروانم چو آفتاباز احتیاط دست به دیوار می کشم
آیینه پاک کرده ام از زنگ قیل و قالاز طوطیان گرانی زنگار می کشم
جان می رسد به لب من شیرین کلام راتا حرف تلخی از دهن یار می کشم
نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصردر غربت این زمان ز خریدار می کشم
مژگان صفت به دیده خود جای می دهماز پای هر که در ره او خار می کشم
از بس به احتیاط قدم می نهم به خاکدست نوازشی به سر خار می کشم
بی پرده تر چو بوی گل از برگ می شودهر چند پرده بر رخ اسرار می کشم
صائب به هیچ دل نبود دیدنم گرانبار کسی نمی شوم و بار می کشم