گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۱۱

آن بختم از کجاست سخن زان دهن کشم؟این بس که گاهی از قلم او سخن کشم
باد خزان که خار به چشمش شکسته باد!نگذاشت همچو غنچه نفس در چمن کشم
مرغی به آشیانه خود خار اگر بردصد ناله غریب ز شوق وطن کشم
از بوسه غیر دلزده گردیده است و مندر فکر این که چون زلب او سخن کشم
تیغ اجل دو دست مرا گر قلم کندمشق جنون همان به بیاض کفن کشم
خون از دماغ غنچه تصویر گل کنددر محفلی که شانه به زلف سخن کشم
صائب زبس که دست زعالم کشیده امشرم آیدم که دست به زلف سخن کشم