غزل شمارهٔ ۵۸۰۸
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشمچشمی که خشک شد نبود در حساب چشم
از چشم و دل مپرس که در اولین نگاهشد چشم من خراب دل و دل خراب چشم
بیدار کردن دل خوابیده مشکل استور نه به یک دو قطره شود شسته خواب چشم
در دست رعشه دار گهر را قرار نیستشد بیقرار اشک من از اضطراب چشم
از حیرت جمال تو آیینه خشک شداز آفتاب اگر چه شود بیش آب چشم
خواهد دمید سبزه خط از عذار یارتا خشک می کند عرق خود حجاب چشم
صبح از نظاره دیده خورشید را نیستکی می شود سفیدی ظاهر نقاب چشم؟
هر چند از آفتاب بود تلخی گلابشد تلخ از ندیدن رویت گلاب چشم
از بس به روی تازه خطان چشم دوختمچون مصحف غبار مرا شد کتاب چشم
هرگز نمی رسد لب خمیازه اش بهماز خانه است اگر چه مهیا شراب چشم
صائب شکنجه ای بتر از چشم شور نیستپروای شور حشر ندارد کباب چشم