غزل شمارهٔ ۵۸۰۷
از شرم عشق بود مرا در نقاب چشمشد زان رخ گشاده مرا بی حجاب چشم
سوزد به هر کجا که فتد اشک گرم مندارد ز بس به دیدن رویت شتاب چشم
ترک حیات نیست به خاطر مرا گرانترسم شود ز مرگ، بدآموز خواب چشم
امروز محو دختر رز نیست چشم منواشد مرا به روی قدح چون حباب چشم
مشق نظاره گل روی تو می کنمگر افکنم جدا ز تو برآفتاب چشم
پایم نمی رسد به زمین از شکفتگیتا سوده ام به پای تو همچون رکاب چشم
از خط فزود مستی آن چشم پر خماردر نوبهار سیر نگردد ز خواب چشم
گه اشک می فشاند و گه محو می شودهر دم زند ز شوق تو نقشی بر آب چشم
از بحر، چون حباب، تهی کاسه است حرصقانع دهد چو آبله آب از سراب چشم
فریاد کز نظاره خورشید طلعتانخواهد رساند خانه دل را به آب چشم
باغ و بهار عشق، جگرهای سوخته استآتش همیشه آب دهد از کباب چشم
هر کس که آبرو طلبد صائب از سخندارد ز حرص از گل کاغذ گلاب چشم