گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۰۶

چشمی به گریه تر نشد از دود آتشمیارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟
پروانه مرا به چراغ احتیاج نیستچون کرم شبچراغ زراندود آتشم
آسوده اند سوختگان از گداز عشقاز خامیی که هست مرا، عود آتشم
پای چراغ سوختگان است سینه اماز داغ عشق، کعبه مقصود آتشم
سوزی که هست در جگر من مرا بس استخامی نمی کند هوس آلود آتشم
دیگر عنان گریه نیارد نگاه داشتدر دیده ای که سرمه کشد دود آتشم
نه مستحق عشقم و نه در خور هوسبیگانه بهشتم و مردود آتشم
خاکسترست حاصل نشو و نمای منبی عاقبت چو خرمن نابود آتشم
از آه کم نشد پرکاهی غم از دلمشد چهره کهربایی ازین دود آتشم
چون گوهر گرامی آدم درین بساطمسجود آفرینش و مردود آتشم
صائب نگشت نرم دل آهنین منعمری است گرچه در کف داود آتشم