غزل شمارهٔ ۵۷۸۲
سر بر فلک ز همت والا کشیده امتسبیح را ز دست ثریا کشیده ام
هرگز نشد که بر سر حرف آورم ترامن کز دهان غنچه سخن وا کشیده ام
گرکوه بیستون طرف بحث من شده استدر خاک و خون به موی مدارا کشیده ام
نیسان چرا گهر نکند قطره مرا؟کم محنتی ز تلخی دریا کشیده ام؟
از پا کشند بی ادبان خار را و مناز خار راه او ز ادب پا کشیده ام
از خاکمال حادثه ایمن نبوده امچون سایه رخت خویش به هر جا کشیده ام
بارست بر تجرد من تهمت لباسداغم که پا به دامن صحرا کشیده ام!
صائب دچار نشتر الماس گشته استبیش از گلیم خویش اگر پا کشیده ام