گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۸۱

روی دلی چو غنچه ز بلبل ندیده امنقش مراد از آینه گل ندیده ام
آن صید تشنه ام که درین دشت آتشینآبی بغیر تیغ تغافل ندیده ام
در باغ اگر چه چشم چو شبنم گشوده اماز شرم عندلیب رخ گل ندیده ام
زان زنده مانده ام که هنوز از حجاب عشقرخسار یار را به تأمل ندیده ام
مرد مصاف در همه جا یافت می شوددر هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام
با خصم در مقام تلافی ازان نیمکز تیغ انتقام تعلل ندیده ام
قانع به بوی پیرهن از وصل گل شده استعاشق به سیر چشمی بلبل ندیده ام
دوری ز یار صائب و خامش نشسته ایعاشق به این شکیب و تحمل ندیده ام