غزل شمارهٔ ۵۷۷۶
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویمکه من به دست قضا این طریق می پویم
نظر به عذر گناه است جرم من اندکبه خون ز دامن آلوده داغ می شویم
چو تخم، دانه اشکم نهان بود در خاکز بس که گرد حوادث نشسته بر رویم
ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و منهلال عید درین ابر تیره می جویم
ز خواب مرگ جهد خون مرده دلهابه هر طرف که رود آستین فشان بویم
شبی فتاد به کف زلف او و عمری رفتهمان ز هوش روم دست خود چو می بویم
ز پیچ و تاب شدم زلف و از پریشانیبه گردن تو حمایل نگشت بازویم
ز بس که گریه فرو خورده ام به دل صائبز جوش دل رگ ابری شده است هر مویم