گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۷۷

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییمز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم
ز برق آه بسوزیم مهر و ماهش راگره ز رشته لیل و نهار بگشاییم
چنین که تنگ گرفته است روزگار به ماامید نیست درین روزگار بگشاییم
گل از جدایی ما می کند گریبان چاکچه لازم است گریبان به خار بگشاییم
متاع ما سخن و خلق پنبه در گوشنددرین قلمرو و غفلت چه بار بگشاییم؟
فلک ز کاهکشان تنگ بسته است کمرچگونه ما کمر کارزار بگشاییم؟
به زور بازوی اقبال کار پیش نرفتمگر به قوت دل این حصار بگشاییم
چنین که مست غرورند عالمی صائبسرفسانه شیرین چه کار بگشاییم؟